تبليغاتX
هدهد بابا

 

ما هنوز هم نگاهمان به آسمان است...

+ نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 18:0 |

 

مهربانی یکساله شد.

+ نوشته شده توسط پریزاد در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 14:27 |
پروانه کوچک و پریزاد الان منتظرند تا زمین  یک دور دیگه رو بزنه  و تمام ستاره ها به تولد دوباره زمین افتخار کنند که مغرورانه با حیات خودش رنگ آبیش رو به رخ کرات دیگه میکشه .این لحظات خدایی ،این ساعات پر از بوی سیب و رقص ماهی تنگ بلور،پر از شادیهاییه که اولین باره که تجربه اش میکنند. از صمیم قلب از خدا میخواهند که این حس قشنگ رو به همه شما عزیزانشان هم هدیه کنه
سال نو بر همه شما مبارک 
+ نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 1:42 |
پروانه ی کوچک ما
من  هنوز به اسمان نگاه می کنم
دیدم که تو امدی اما نور مطیعت طیف دیگری داشت
انگار ستاره ای  که از تبار نور و رنگ و اسمان کیهانی جبار بود دیده بودی
ان مهربان را می شناختم نامش را سحاب جبار در قلبم با رنگ صورتی نوشته بود
نام ستاره اش نجمه بود
انگار جبار هر چه می زاید همه از عالم بهشت و گل صورتیست
نجمه ی زرین جباری م هر نگاهت تفسیر هزار گان ستاره ی ابی و گل صورتی من است.
حس می کنم می رسم من روزی با قایقم به جبار می ایم .
برایم کیک مهر و پا چین مرغ طبخ کنید.
                                                                                   حدیث کوچک  بهشتی هم باشد!
+ نوشته شده توسط پریزاد در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 20:21 |

دیشب اونقدر رفتم بالا  بالا بالا تا که رسیدم.
گونه ام چسبید    به پرچمش نرم بود نرم بود. و بزرگ.
من تند تند بال بال می زدم شاید بتونم چشماشو ببینم اما  یکی از پروانه های گل صورتی گفت هیچکس نتونسته
چشماشو ببینه. چون همه ی نورای الماس فام ازش می تابه ! .................ما چه کوچیکیم.
 اما یه پروانه از خوشگل ترین هاشو به ما داد.                     
..........................................................................
منو اون پروانه با هم بودیم و هستیم اون  از من خودشو نگرفت  اما اون از من بیشتر بود.
من از گل صورتی اجازه می گرفتم تا فقط به عنوان حقیر ترین ستارش توی اسمونش تاب بخوریم
سرود بخونیم.
گاه پروانه و صورتی گل من> منو به  بارونو گیلاسی پر از شراب نارنجی خزون که دم ظهری اونو از برگای اتیشی گرفته بود دعوت می کنن.
صورتی گل برایما شعری خواند و ما هنوز در پی اون کلام تو خودمونیم اخه گفت من اونو از رو نگاه  خودتون خوندم.
من سه تیکشو پیدا کردم تو چطور پروانه کوچیک؟
پروانه کوچک  مهربووووووووووووووون منتظر حرکت های صورتی نباش!
چون اون همیشه واسه تو تو حرکت چون تو از بهتریناشی!!!
تازه تو وقتی خواب هستی اون میاد  بالا سرت و هر  صبح چیزی به تو میگه!
و می خنده!
راستی یه سوال دارم .
چرا بعد از هر موقع که می بینیمش صورتی گل رو
همیشه مارو می کشونه بالا تر از جای قبلی؟

+ نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 19:57 |

 

دختر باران به دنیا خوش آمدی!

پاییز بود . فصل رنگ .فصل ابر. فصل باران. فصل دل کندن و بی برگی. فصل پایان.اما...
دختری به رنگ پاییز (سرخ و زرد و رنگین)،دختری به سخاوت ابر ،دختری با شور باران ،دختری بی غرور و دور از هر تعلق در میانه این فصل آغاز کرد.آغاز کرد بارش بی وقفه و بی امان امید را بر خاک تفتیده و پائیزی قلبهای منتظرش،روی تمام درختان بی برگ باغ جوانه زد . سبز شد. با نسیم به هر گوشه باغ سرکشید و با ابر تنهای آسمان باغ دوست شد.
او از جنس باران شد . از جنس نسیم. از جنس ستاره.
با دستان کوچکش توی قلب گرمش یک بوته گل صورتی کاشت تا همیشه معطر به بوی او باشد. نفس که میکشد فضا بوی گل میگیرد. حرف که میزند واژه لطیف میشود. چشمانش همیشه ستاره باران است. دستانش همیشه مهربان است. با او که باشی تمام دنیا فراموش میشود .تمام دنیا! با همه خوبیها و بدیهایش.
دختر پاییز ،اما از جنس بهار!پر از آغاز. پر از شکفتن. پر از رویاهای خیال انگیز و پر از اشتیاق بودن و ماندن. هستی از وجودش زبانه کشید و تمام باغ را گرم کرد. با دلی که برای همه جا دارد . برای همه.عین دریا. عین آسمانی که همیشه به آن چشم دارد. عین خودش. عین خودش...
پاییز با تو زیبا شد ای پریزاد آفتاب!
از صمیم این قلبی که با شور تو حرارت گرفت و از جانب تمام آنانی که دوستت دارند و امیدشان به امید تو بسته است فریاد میزنم به دنیا خوش آمدی دختر باران!خوش آمدی!

 پروانه کوچک

+ نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 20:0 |
نامه پروانه به هدهد:

من میروم ،تا رسیدن.من رفتنی ام برای گذشتن،من راهی ام تا  غروب،من امیدی ندارم بدون تو.من تنهایم تا وقتی که بیایی .من پشت به گذشته رو به دریا کوله بار بسته ام.میدانی کجایی را کجا می توانم بیابم؟ کاش را چطور؟ دستهایم را ببین .ماهی قرمز کوچکی که در آن خانه داشت هنوز زنده است من باید او را به دریا برسانم. فکر میکنی تا دریا چقدر راه مانده؟ فکر میکنی تاولهای پایم به من اجازه رفتن میدهد؟رفتن برای زنده نگهداشتن .برای یادبود تمام ماهی قرمز های کوچکی که امیدی جز دستان ما نداشتند. برای اینکه اثبات کنم دریا دور نیست.میشود تا آنجا رفت.عشق تنها نیست. برای اینکه نشان دهم ستاره کوچکی که در آب افتاد برق نگاه تو بود.فکر میکنی میتوانم؟!

 من امیدی ندارم بی تو،من تنهایم تا وقتی بیایی.به من امید بده. دستانت را ازمن مگیر. تنهایم نگذار. من میخواهم پیاده رو سبز را تا خود خدا با تو باشم.میخواهم ماهی ام را به دریا برسانم .دستان من دیگر تحمل مرگ ماهیها را ندارد. همراهم بیا تا تنها نباشم.تا برسم.  میخواهم بروم تا نمانم .تا به مرداب نرسم،من دریا را میخواهم.من دستانت را میخواهم.اراده کرده ام برای رفتن.یکبار برای دل خودم. اگر تو مهربانیت را از من نگیری.من قصد رفتن کرده ام تا دریا.تا آنجا که آب و آسمان یکی میشود. تا آنجا که ماهی ام جفتش را بیابد.تا آنجا که من و تو روی شنها به آسمان چشم میدوزیم.تا آنجاکه آبی ،سرخ است.تا آنجا که آرامش با شکوهترین سرودها را میخواند.من دلتنگ نیستم.فقط نگران این ماهی کوچکم.با من می آیی دختر باران؟ می آیی؟

+ نوشته شده توسط پریزاد در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 18:58 |
رنگ رنگ پلید اونچه که تو زمین بود   برقی از نگاه بی گناه پولک ماهی در برکه بود.
 دستی به سوی اسمون دوید.
قابی شد به اون.
افتاب با هزار زحمت از لای انگشتا فرار می کرد.
این راه که افتاب ازاون انگشتا برامون زاییده مضطربه و دم دمی.! همونیه که ما ازش رد می شیم.
اون فقط فقط فقط
به نخی بنده که کمترین اسقامتش بوییدن هواییه که اسمون شب تراووش می کنه.
وبیشترینش از دست دادن زمانشه.
پروانه کوچیک که اون پشت نشستی داری فکر می کنی.
اون چشما رو به اشکایی که ما رو از هم جدا می کنه الوده نکن.
تو یه دامن داری.
یه دامن از پوست درخت.
که قهوه ایه.
رو اون دامنه گلای ریزو درشت صورتی نشسته .
و تو داری با این همه خوبی ازین جاده ها رد می شی.
معنیه اینا رو می دونی. من مطمئنم که می دونی.

به من نشون دادی که من و اون گلای کوچیک چقد  کوچیکیم.
اما  اون پیاده روی سبز خیس صدای قدمات و یادش نمیره!!!!
                                                                                     اما قولایی که بهم دادیم خیلی مهمن!!!!
                                                                                    

+ نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 16:9 |
نازه اون افق نارنج
نازه اون اسمون بغضین قرمز قلب گل ٬٬٬٬ گل صورتی
اشک ابر
در زمین قدم بر می داشتیم روی شاخه ای تاب می خوردیم
من وپروانه ی کوچک...گفتم این چند روز بارون میاد پس خدا خیلی ما رو دوست داره!!
اون مهربونم برام گفتش که: هر قطره ازون الماسای اسمونی رو یه فرشته میاره!!!!
اینا هدیه های که گل صورتی به ما می ده


                                              ***
من هدهد رفتم و پروانه ی کوچیک زیبای خیس از شبنم ابر رفت سیه کاشونه ی ناز جدیدش.
تو اونجا گاه بارون شدت گرفت گاه اینجا نم نم....
گاه اینجا تند و اونجا با ناز.
واااااااای گل اروم صورتی این روزای مرطوب و  اشک اسمونتو از من نگیر.
اخه تازه با فرشته هایی که بارون و از تو به محفل من و پروانه و قناری و جمع پر از خنده ی گل ها
خو گرفتم.
توی من ریشه گرفته و من اونا رو با روزای خوب درس خوندنم پیوند می زنم <!!.
روزای اول مهری کهمن اشتیاقی برای استقبال مکتب خونه نداشتم."
اما الان قطره های بارون با اون حرفی که پروانه کوچیک زد اویزه شد به من
همون به اسمون نیگا کن معجزه کرد..
............................
گل صورتی همه ی اهالی زمین اینجا که دلشون با توئه توی اون اون اسمون تو رنگ صورتیه تو دنبال ارامش اند...!
...........................
بزا دفتر خاطراتمون نم نمی باشه
به عطر بارونت باشه
به رنگ صورتی ت باشه
تو بارونات با ما حرف می زنی منو همون اهالی هم می دوییم زیر بارون.
تو صدای پای مارو حتما شنیدی؟؟؟؟
پاشنه ی پوتین پروانه ی کوچیک و شنیدی؟
من داد زدم و بلنننند صدات کردم!!
ما با هم توی اون کوچه ی سبز خیس قدم زدیم!
یه قناریه کوچولوی زردم کنارمون  با ما می خوند.{ همون که عاشق اسپایدر منه}
جای شیطونیاش اینجا خالیه!!
این روزا ایه های توئه ایه ها و مصراع هایی که اون درخت بزرگ سبز توی باغ که هر برگش
یه دفتریه برای نقاشی کردنت!!!


+ نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 23:50 |
 

  نامه  پروانه به هدهد

        با تو از عشق گفتم و بخشندگی .با من از امید گفتی و زندگی. گفتم نگاهت به آسمان باشد . گفتی نگاهت به افق .گفتم خدا. گفتی گل صورتی .گفتم او هست گفتی تا وقتی باران هست. گفتم من و تو گفتی ما. گفتم بیا گفتی هستم. گفتم باش گفتی بوده ام. گفتم آینده گفتی آنکه از آن ماست؟گفتم خودت باش گفتی سالهاست که آینه ام .گفتم صبر کن من از تو عقب ترم گفتی نه من کنار توام .گفتم تو که همه رازهای هستی را از بری گفتی نه من اول راهم...

        شبی که باران میبارید و خدا غمش را فریاد میکردو قرار بود که آن شب هیچ کس از درگاهش نومیدبرنگردد روی برگهای سفید برایش نامه نوشتیم .گفتم و تو نوشتی.من گفتم آرامش میخواهم .تو گفتی ترا میخواهم خدا.گفتم خسته ام ازین نامرادیها گفتی خدایا کسی خسته نباشد و آخریش هم من. گفتم سلامتی میخواهم گفتی برای همه میخواهم و آخریش هم من.میگفتم و تو هرچه گفتی آخرینش را برای خودت خواستی .گفتم لااقل بگو یکیش هم من نه آخریش .شاید تا نوبت تو برسه خیلی دیر باشه .گفتی عیبی نداره من اینجوری دوست دارم.خجالت کشیدم.موهایت را نوازش کردم مثل ابریشم نرم بود.پیشانی بلندت را بوسیدم. از خدا خواستم  قدرت آموختن خوبیها را از تو به من بدهد.آهسته و بیصدا. کاش گفته بودم تا بنویسی...

+ نوشته شده توسط پریزاد در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 21:15 |


Powered By
BLOGFA.COM